Die Another Day
روزی دیگر بمیر
بعضی وقتا به سرم میزنه راننده تاکسی باشم. یه پیکانِ سفید یخچالی. خیلی قدیمی هم نه. ۷۷،۷۸ تو اون مایهها. برم پایینای تهران مسافرکشی. طرفای جوادیه، هاشمآباد، بسیج، بعثت، شهید صنیعخانی، یافتآباد، سهراه آذری، اونورا. یه آهنگِ خستهم بذارم. مثِ این. بعد هرکی ناراحت بود، هرکی خوشش نیومد بگم "ناراحتی میتونی پیاده شی" یا به قولِ دوستی "ناراحتی میتونی شخصی بگیری" بعدم همون وسطای اتوبان یهو بزنم کنار و درُ واسش وا کنم. بگم "بفرما، کرایهشم بذا تو جیبت. روزیِ ما نبوده حتمن" بعد برم شاه عبدالعظیم. یه زیارتی کنم. یه قطره اشکی. یه شکایتی -که ندارم والله- یه ریزه دردِدل و وقتی سبک شدم یه کم اونطرفا فِر بخورم، حسابی که باد به کلهم خورد پا شم بیام یکی دوتا از رفقا رو بردارم باهم بریم قهوهخونهای، جایی.
آره...زندگی شاید یعنی همین. یعنی خیلی راحت خودتُ غرق هرچی بکنی تا یادت بره چی بودی. چی میخواستی. چی داشتی. چی نداشتی. آره...بعضی وقتا باس اینطوری بود.
توی سرم همهش یه رانندهی پیکانِ سفیدِ یخچالی از خطِ سبقتِ اتوبانِ بعثت میکشه تو شونهی سمتِ راست. پیاده میشه و هایهای گریه میکنه. میزنه تو سرِ خودش و میگه "کجایی؟ تو این بودی...حالا چی شدی؟"
چهار نفر مشغولِ دیدنِ یک فیلم هستند. قسمتی از صدای فیلم را میشنویم که بازیگرِ زنِ آن میگوید:"عجب آدمی هستی تو! بعد از هیجده سال اومدی که بگی دوسم داری؟"
-چه زجری کشیده...[به نفرِ سمتِ راستیش نگاه میکند] بعد از هیجده سال...[دماغش را بالا میکشد، از جایش بلند میشود و به سمتِ دستشویی میرود]
صدای فیلم قطع میشود. سهنفرِ دیگر سرها را زیرِ پتو میبرند.
ـ همهچی باس باشه دیگه...همهچی هَس، خوبشم هَس.
-میگم...مواد هم هست؟
-مواد...!؟ اونُ که ملت رو همین زمین میزنن تا بدبختیاشون رو فراموش کنن.
-خو...نه...توهمش...یه فازِ دیگهای داره لامصب. میدونی؟ باهاستی تو بهشت بهترین جنسا باشه.
-توهم! هوم...راستش...به نظرم مردُمِ اینجا دنبال توهمن چون از واقعیت خوششون نمیآد. مردم اصلن توهم میزنن که خودشون رو یه لحظه تو بهشت ببینن و از این جهنم خلاص شن. توهم واسه همینه دیگه؟
- پس بهشت خودِ نشئگیه...
-آره فک کنم...بیخماری
-دمت گرم خدا...
میدونی؟ دیگه وقتی نصفههای شب خسته و درمونده به خونهی عقیل پناه میبرم برام چای و قلیون نمیآره. دیگه اصن عقیل اینجا نیس. رفته. هرازچندگاهی میآدش اینوَرا. یه پُکی به پیپش میزنه. یهجوری نگام میکنه. فقط نگام میکنه. بعد بهم میگه "دیوونه" و میخنده. از عقیل دیگه فقط مونده همین خندههاش که هنوز عوض نشده. بعدش دوباره مشغولِ پیپش میشه.
آره...! این از عقیل تو دیگه از بقیه چه انتظاری داری؟ ممدحسن دیگه اون بچهی لاغری نیس که شبا میرفت گوشهی خودش پتوشُ بغل میکرد و بازیِ ما رو نیگا میکرد. حالا باشگاه میره. سیگارشُ ترک کرده. دیگه علی عبدالمالکی گوش نمیده. دیگه حمید عسگری گوش نمیده. دیگه اون گوشیِ داغونشُ که بخشی از خاطراتمون شدهبود رو نداره. گوشیِ نو گرفته که دوربینش ۱۲ مگاپیکسلیه...آره...خونهی آرشاینا خراب شد. آرش رفت خوابگاه. تو بگو از کدوم طرف برم خوابگاه که سر کوچهش نونوایی بربری داشته باشه. هرکی میاد با خودش یه نون بیاره که نصفهش رو تو راه خورده. هرکی یه سیگارِ نصفه رو لبش باشه. بعد عقیل چای شیرین و پنیر بیاره. همه بشینیم دورِ هم بربری و پنیر و چای شیرین بخوریم و هی چای بخوریم و هی چای و هی چای و هی...؟
خونه ی آرشاینا خراب شد. یه خرابه هم بود کنارِ خونهمون. یادته؟ که همیشه از کنارش رد میشدیم بعد میاومدیم خونه، دیگه کامل خراب شد. ریخت. چقد به اون دیواراش تکیه دادهبودم و سیگار دود کردهبودم. چقد؟ خیلی. خیلی. دیگه عباس لپتاپ خریده خودش. باهم دعوا نمیکنیم سر اینکه بشینیم پا لپتاپِ من و گم کنیم خودمونُ تو این دنیای مجازیِ بیپدر. راستی خبر داری که این دنیای بیدرُپیکرُ هم دارن خرابش میکنن؟ هِی...هِعی...
ولی بردیا...آخ از بردیا...از بردیا که هنوز همونه. هنوز حرف نمیزنه. فقط گوش میکنه...آخ از بردیا.
من مالِ این اینحرفا نیستم. من اصن مالِ امسال هم نیستم مالِ سالِ بعدم! آره...
+با این قشنگتر میشه.
| Design By : Night Melody |

